تبليغاتX
همراه خوب کیه؟..........
به سراغ من اگرمی آییدنرم وآهسته بیاییدمباداکه ترک بردارد...

تنهایک راه

به سوی بهشت وجوددارد

که درزمین آن راعشق می نامند.

کارن گلدمن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 5:52  توسط قاصدک | 
درگذرگاه زمان

                                خیمه شب بازی دهر

باهمه تلخی وشیرینی خود میگذرد

                 عشق ها میمیرند

                                                                           رنگ ها رنگ دگرمیگیرند

                                              وفقط خاطره هاست

                        که چه شیرین وچه تلخ

                                                دست ناخورده به جامی ماند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 5:20  توسط قاصدک | 

مرغ مهتاب  

می خواند.

ابری در اتاقم می گرید.

گل های چشم پشیمانی می شکفد.

در تابوت پنجره ام پیکرمشرق می لولد.

مغرب جان می کند

می میرد.

گیاه نارنجی خورشید

در مرداب اتاقم می روید کم کم

بیدارم

نپنداریدم در خواب

سایه شاخه ای بشکسته

آهسته خوابم کرد.

اکنون دارم می شنوم

آهنگ مرغ مهتاب

و گل های چشم پشیمانی را پر پر می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 9:31  توسط قاصدک | 
هيچوقت به چشمات راز دلت رو نگو چون راز نگه نمي دارد و گريه مي كند
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:34  توسط قاصدک | 

شب رانوشیده ام

وبراین شاخه های شکسته می گریم.

مرا تنها گذار

ای چشم تبدار سرگردان

مرابا رنج بودن تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پرپر کنم.

مگذار ازبالش تاریک تنهایی سر بردارم

وبه دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.

 

سپیدی های فریب

روی ستونهای بی سایه رجز می خوانند.

طلسم شکسته خوابم رابنگر

بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته.

او را بگو

تپش جهنمی مست!

او را بگو:نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.

جهنم سرگردان!

مرا تنها گذار.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 9:28  توسط قاصدک | 

 

 

وقتی گریبان عدم

بادست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تورا

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین نازتورا

درآسمانهامی کشید

وقتی عطش طعم تورا

بااشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بودونه دلی

چیزی نمی دانم ازاین

دیوانگی وعاقلی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیاهمان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی ترشدو

عالم به آدم سجده کرد

من بودم وچشمان تو

نه آتشی ونه گلی

چیزی نمی دانم ازاین

دیوانگی وعاقلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 8:48  توسط قاصدک | 

موطن آدمی رادرهیچ نقشه نشانی نیست

موطن آدمی درقلب کسانی ست که دوستش دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 8:40  توسط قاصدک | 

هرگزازرویاهایت دست مشوی
هرگزدرطلب معنای همه چیز مباش
چه بسیارندکه معنایی ندارند
هرگزازبیان احساسات دریغ نورز
وقتی شادی بگوکه شادی
وقتی غمینی بگو که غمینی
هرگزازبهی شدن بیم مدار
چه بسا که ازثمره اش شگفت زده شوی
هرگزبارهستی رابردوش مکش
هرگزبیم آینده مدار
هرگزغم گذشته مخور
گذشته ها گذشته بنداشتباهات راآویزه گوش کن
چه بساکه ساخته شده باشی
هرگز مپندارتنهایی
کسی هست که نگران توست وتورادرمی یابد
هرگزفراموش نکن که می توانی پیروزشوی
چه پیروزی هاست که دراندیشه توست
ببین آن قدرهاکه مینماید دشوارنیست
هرگزازعشق ورزیدن دریغ نورز
هرگزایمان خودراازدست مده
هرگزازرویاهایت دست مشوی
لین پارسونز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:16  توسط قاصدک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

نوشته های پیشین
مهر 1388
آذر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
پیوندها
آوازباران
سایت تخصصی جاوااسکریپت ایران
هرگزنگوخداحافظ
پزشکی تحقیقی
حرف دل
...ارکیده تنهاست
پربیننده ترین سایتهای ایرانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
*
*
*
*
*
*
*